مجنون!

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

گفت یارب از چه خارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم،تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت : ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

نظرات 3 + ارسال نظر
Darya چهارشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 02:29 ق.ظ http://quietseashore.blogsky.com

سلام دوست گل من

چقدر مطالب وبلاگتون زیباست...
این شعر رو خیلی خیلی دوست دارم...
بعد زاین حتما فرصت بشه از مطالبتون دیدن میکنم
موفق باشید دوست خوبم...

Darya چهارشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 02:33 ق.ظ http://quietseashore.blogsky.com

عزیزم وبلاگ دیگه ی من
quietseashore.blogsky.com
از حضورتون خوشحال میشم...

علییییییییییییییییییییییرضا شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 01:18 ب.ظ http://aldjashegh.blogsky.com

این مطالبتم مثل مطالب قبلی قشنگ بود. راستی اجازه هست لینکت کنم

نخیر فقط عقششم منو میلینکه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد