نیمکت خاطره

از کنار نیمکت خاطره ها میگذرم
سکوت می نوازد
و درخت شاهد باران عشقم
با ترانه باد می خواند
دستم گم کرده راهش را
بی جهت در جیبم می خزد

پاهایم سنگین اند
بار غمی به دوش دارم
با هر گامم
زیر پاهایم صدای خش خش رنج پاییز را میشنوم
و اشک هایم را پشت سر می گذارم

در بدنم جریان دارد حضورش
اما با چشمم چیزی جز فاصله نیست
با خودم می گویم
به کجا می روم
آن چه اینجا می جویم چیست؟
در فکر هستم
من و او اینجا و ناگهان
با هق هقم دیگر نواختنی نیست

هوا سرد است تنها میگریم
به یاد شبی که با او خندیدم
آه من در کنار او و حضورش
عاشقانه زیر باران رقصیدم
و عطر نابش را بوییدم
خندیدم...
از غم چشمهایش رنجیدم...
همه را پوستم گواه می دهد...

عاشقانه،بی ترس،بی لرز
زیر بوسه های آسمان
دست هایم را گرفت
محو گرمای وجودش بودم که
در دلم عشقی جاویدان را نوشت

جلوی این نیمکت
به درخت شاهد چشم می دوزم
تنهایم  اما امروز...
تکرار میکنم بودنش را
و از نبودنش این جا تنها می سوزم

باد سردی می وزد
دست هایم گم می شوند در جیبم
تنها به تنهایش و تنهاییم می اندیشم
چشم های خیسم را می بندم

یاس

در حضور خارها هم میتوان یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

می شود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه ها ی مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده،بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

کافه رویاء

کافه ی خاطره بازی پره از قصه و رویاس

همه ی فکرا عتیقه اس بورس خاطره همینجاس

آدماش بیدارن اما تو بیداری خواب میبینن

چشاتو ببند و گوش کن به صدای خسته ی من

یکیشون فکر تائتره طرفای لاله زاره

اون یکی فکر سکانسه آخر یه مشت دلاره

یکی گیج شعر شاملو وسط دفتر آیدا

یکی داغ سینما رکس وقت اکران گوزن ها

یکی زخمی رفاقت با یه سینه ی پر از خون

اون که عاشقه تو فکر قصه ی لیلی و مجنون

یکی فکر بوف کور و مرگ صادق هدایت

آخ چقدر خاطره داره روزگاره بی مروت!

 

داره پیرت میکنه غبار سرد خاطره

دس رو دستات گذاشتی و شب از شبت نمیگذره

چینی نازک رویات پره صدتا ترکه

کاش میفهمیدی این زندگی نیس،فلش بکه

 

یکی فکر عطر بارون توی جاده ی شماله

اون یکی مسته خیاله سهراب و رستم و زاله

یکی تو فکر مصدق زخم بیست و هشت مرداد

اون یکی تو فکر شعره یه شبه مهتاب فرهاد

یکی با یاد عزیزش خسته از این همه دوری

یکی فکر شعله های شبای چازشنبه سوری

یکی فکر جنگ و نفت و خاطره های جنوبه

یکی خسته از توهم مشتشو رو میز میکوبه

 

داره پیرت میکنه غبار سرد خاطره

دس رو دستات گذاشتی و شب از شبت نمیگذره

چینی نازک رویات پره صدتا ترکه

کاش می فهمیدی این زندگی نیس،فلش بکه